احسان ناظم بکایی




آقایون محترم. اگر "مریلین مونرو" زنتون بود چیکار میکردید؟ نه. نه. نمیخواد بگید. احمقها، منظورم اینه که چه حسی داشتید وگرنه هر احمقی که یک پرده از شما باهوشتر باشه، قطعاً لنگهاشو میده هوا. این که دیگه هنر نیست. خوب. نگفتید. چه حسی داشتید؟ ها؟ پزشو به همه عالم میدادید؟ از دستش فرار میکردید؟ بهش افتخار میکردید؟ من خودم چیکار میکردم؟ خوب معلومه، لنگهاشو میدادم... چی؟ غیر از اون؟ آها. والله اگر من بودم که اصلاً باهاش ازدواج نمیکردم. واقعیتش اینه که اصلاً به دردسرش نمیارزه. باز اگر آنجلینا جولی بود یک چیزی. انسان متعادلیه. البته فعلاً. حالا معلوم نیست بعداً قراره چیکار بکنه. این هالیوودیها که عصمت و بکارت و طهارت و باقی فعالتها حالیشون نیست. همهشون به قول مامانم قحبه هستند. این فیلم یک "هفته یا دوهفته (دقیق یادم نیست) با مریلین" رو دیدم. خدائیش چند نفر از شما حاضر بودید جای اون پسره کالین باشید؟ به نظرتون لذتبخشه که آدم بخواد با یک افسرده قرصی مست که تعادل روانی نداره یک هفته رو بگذرونه؟ من که باشم سمت چنین آدمی نمیرم. نه تو رو خدا. تو رو جون من بیا برو. آخه مردک خودشیفته، "فاطمه معتمدآریا" هم از سرت زیاده، چه برسه به "مریلین مونروی" فک مصنوعی. از شوخی گذشته، فیلم قشنگ و روانی بود ولی چیز خاصی در آن ندیدم. یک فیلم معمولی بود. من همیشه دلم برای "مریلین مونرو" میسوخت و احساس میکردم از آن معتادهای هرزه است که هیچ عشقی در زندگیاش نداشته و نخواهد داشت. الان دلم بیشتر برایش سوخت. راستی... من هیچکدام از فیلمهای "مریلین" را ندیدهام. حال و حوصله هم ندارم که ببینمشان. الان از اینترنت، کارتون زمزمه گلاکن را دانلود کردهام و میخواهم نوستالژیک بازی دربیاورم و به دهه شصت برگردم. نصیحت مصیحت نکنید چونکه منتشر نمیکنم. راستی، خانم اوا داوران یک مطلب راجع به این فیلم گذاشته. نقد آدم حسابی میخواهید؟ بروید محضر خانوم داوران. من حال و حوصله نقد سینمایی ندارم. چی؟ توانائیش را ندارم؟ شخص ایبرت پیش من دوره نقدنویسی برای سینما را دیده.
صدای شیشکی حضار: آی زورت.
1 – آمارهای بین المللی
رهبر عزیز و جلیل القدرم سلام. امروز از طریق رادیو صدای زیبایتان را میشنیدم که میفرمودید: به گواهی سازمانهای بین المللی، ایران در سال نود در زمینه پیشرفت در علم و تکنولوژی و دانش پیشرفتی 20 درصدی داشته است. خواستم خدمت شما عرض کنم که فقط در زمینه مسائل علمی و تکنولوژیک از آمارهای سازمانهای بین المللی استفاده میکنید و آنها را مورد تائید قرار میدهید یا اینکه آمارهایی در مورد تعداد زندانی و اعدامی و روزنامه نگار در بند و تجاوز و قتل و خشونت علیه زنان و اعتیاد و بیکاری و رشد اقتصادی و تراز تجاری و میزان طلب وصول نشده و حمایت از تروریسم و میزان اعتبار پاسپورت ایرانی و غیره و غیره را هم میخوانید و استفاده میکنید و مورد تائید قرار میدهید؟ یا شاید استثنائاً نهادهای بین المللی که گزارشی در مورد پیشرفت علمی ایران تهیه کرده اند، وابسته به صهیونیسم جهانی و فراماسونری و آمریکای جهانخوار نیستند. آخر ما هر چی آمار از نهادهای بین المللی دیدیم و شنیدیم، یک طرف آن به صهیونیستها و فراماسونها وصل بود.
2 – لذتهای کوچک
الان در دانشگاه هستم. با یکی از خانمهایی که اتفاقی با هم آشنا شده ایم، در FARM دانشگاه، مشغول وجین هستیم. ایشان خانمی شدیداً خاکی (چه از لحاظ مانتو و شلوار و مقنعه و چه از لحاظ روحیه) هستند که با علاقه در مورد آفتها و آفتکشهای بیولوژیکی مثل کفشدوزک (چه راههای بیولوژیک رمانتیکی) و عنکبوت برایم حرف میزنند و علفهای هرز مزرعه شان را وجین میکنند. این کارشان حکم تقلب را دارد، چرا که نباید محصولشان را وجین کنند. من که سر در نمیآورم. واقعاً که این بچه های مهندسی کشاورزی چه رشته جالب و چه دل خجسته ای دارند. با اینکه میدانند بعد از دوران لیسانسشان عملاً سرکار هستند، باز هم با حرارت سرشان مداماً بین این علفهای هرز و یونجه های هفت ساله و کلزا و غیره و ذلک است. خانم مهندس من را به یک جایی پرت در فارمشان میبرد و هندوانه ای میکند و از کیفش چاقویی عجیب و غریب بیرون می آورد و مشغول هندوانه خوری میشویم. چه لذتی داد. جای همه تان را خالی کردم.
3 – دختر آبادانی مهربان من
استاد ریاضیم خانمی است مهربان. از آن استادهایی که سر را میبرند و داخل دیگ می اندازند. من توی عمرم سابقه نداشته که یک مسئله مشتق و انتگرال را تا پایان اثبات کنم. یعنی اثباتش کاری نداردهاااا. مسئله این است که احساس نیاز نمیکردم و فقط ساده مینمودم. حالا این استاد ما یک مسئله کوچک مشتق را به قدری بسط میدهد و ساده میکند که آخرش به فاکتوریل (!) می رسیم. تازه متوجه میشوم که ماجرای مشتق چه بوده و هست. خدائیش خیلی قشنگ درس میدهد. خدایش خیرش دهاد. امروز داشتم غرغر میکردم که نمیتوانم مرتب سر کلاس حاضر شوم. گوشه تیشرتم را گرفت و به گوشه ای کشید. در گوشم گفت: "من که بهت گفتم اصلاً لازم نیست که سر کلاس بیایی و غصه امتحان را بخوری. برو حالش را ببر. من میدانم ریاضیت خوب است". امیدوارم فکر نکنید که به خاطر این حرفش و این لطف بسیارش اینقدر از او تعریف کردم. موضوع این است که با آن قیافه ساده شهرستانی اش و آن لهجه آبادانی اش بدجور در دلها نفوذ میکند و از همه مهمتر خوب درس میدهد. پرستو جون دوستت دارم.
4 – المهندسات الکیمیاویه
این بچه های شیمی چقدر با این روپوشهای سفیدشان حال میکنند. احتمالا حس دکتر بودن بهشان دست میدهد. توی همه جا با این روپوشهای سفید دکتری قلابی میگردند. بنده خداها خبر ندارند که بیشتر شبیه دخترکان آمپول زنی شده اند که عادت دارند آرایشهای عجیب و غریب دور چشم بکنند.
دوستان میدانید چیست؟ نمیدانید؟ الان به شما میگویم. هر چه که بیشتر میگذرد و با زنها یا به عبارتی دخترها بیشتر ارتباط برقرار میکنم، بیشتر به این نتیجه نامیمون جوون خرابکن میرسم که ازدواج کولوسو نِچَهدیر؟ یعنی اینکه ازدواج کیلو چنده؟ امروز صبح داشتم با یکی از خانمهای همکار حرف میزدم. یک لحظه به قدری از ایشان و بقیه خانمهای دور و بر و اصلاً هر چی جنس زن بدم آمد که خواستم بر رویشان بالا بیاورم. خانمهای محترم لطفاً نگوئید تا حالا برای شما اتفاق نیفتاده که از هر چی مرد جماعت است، متنفر شوید. تازه به حسی که علی از ف دارد رسیدم. بدون دلیل خاص. بدون اینکه بفهمم کسی به من خیانت کرده یا اینکه کسی به شکلی برای من توطئهای ساخته و پرداخته. همینطوری به قول بر و بچس: یِهو. حالا میخواهید این ماجرا را به حساب ضدزن بودن من بگذارید یا هر چیز دیگری. مهم نیست. آدمها خیلی از مواقع نه به خاطر خودشان که به خاطر چیزی که در جیب دارند قضاوت میشوند و حالا که به این سن شبه پیری رسیدهام، خیلی بیشتر نسبت به قبل به شکل فوق قضاوت میشوم. دیگر کسی نمیآید بگوید که این منوچ بچه خوشاخلاقیست (عمراً)، بچه سالمیست (عمراً)، بچه مومنیست (عمراً)، بچه باغیرتی است (این را فکر میکنم هستم) یا اینکه چه محاسن اخلاقی و رفتاری دارد. اولین چیزی که از آدم میپرسند این است که شغلت چیست؟ دیروز در دانشگاه با یکی از بچهها که ارتشیست توی راهرو قدم میزدیم. دو تا از دخترها داشتند در مورد پسرهای مجرد کلاس و اینکه کدامشان برای مخ زدن مناسبترند حرف میزدند. دختر قدبلند به دختر قدکوتاه میگفت که "فلانی کارمند است و به درد نمیخورد ولی فلانی بساز بفروش است و وضع مالیاش توپ است. برویم مخ او را بزنیم". دلیل به زبان آوردن سخنان بالا توسط دخترکان قدبلند و قدکوتاه این نبود که آنها انسانهایی خودفروش یا فاسد یا نمیدانم هر چیز دیگر هستند. مسئله این است که آنها به فکر ازدواج هستند و ازدواج موفق مایه میخواهد و وقتی ازدواج پیش میآید، دو دو تا چهار تای خانمها شروع میشود. بندههای خدا حق دارند. اوضاع اقتصادی سخت شده. حداقل برای ما بچههای پائین شهر خیلی سخت شده. اصلاً ماهیت ازدواج نیازمند چنین قضاوتهائیست و از آنجائیکه ما بچههای پائین شهر ذاتاً سطح پائین هستیم (به قول جیگر سفید) و همه به چشم یک تعداد لات گردنهگیر که کارشان زورگیری است (بخاطر این مساله در محل کار، همه چکهای نقد نشدنی را به من میدهند تا یکجوری به پول نزدیکشان کنم) به ما نگاه میکنند، پس باید با دخترهای سطح پائینی که پدران و برادرانشان مثل خود ما زورگیر هستند ازدواج کنیم.
پن: این پست را برای هیچ کسی ننوشتهام. لطفاً سوءتفاهم به وجود نیاید.
دوستانِ گرامی سلام. امیدوارم روز خوشی را گذرانده باشید. امشب قصد دارم قسمتی از داستانِ "زندگی نو"، نوشته اورهان پاموک، نویسنده ترکیهای برنده جایزه نوبل را، برایتان بخوانم. داستانِ این کتاب، در موردِ تعدادی جوان است که یک کتاب را میخوانند. کتابی با نامِ "زندگی نو"، و به واسطه خواندن این کتاب که به زعمِ مخالفانش گمراهکننده است، زندگی عادی را رها میکنند و برای رسیدن به معناهایی جدید در زندگیشان، سر به سفر و جاده میسپارند و گرفتار مسائل و تجربیات و عشقهایی جادهای میشوند. قهرمان داستان که عثمان نام دارد، عاشق دختری به نام جانان است، جانان عاشق محمد و محمد عاشق هیچ چیز و هیچ کس نیست. محمد که حکم مراد را برای عثمان و جانان دارد و قبل از اینکه هویتش را تغییر بدهد، نامش ناهید بوده، برای رسیدن به حقیقتِ نابِ کتاب، سر به سفری بیبازگشت میگذارد و در آخر هم به این نتیجه میرسد که کتاب و رسیدن به زندگی نو و دستیابی به حقیقتِخالص حرف مفت است و در آخر اعتقادش را به همه چیز از دست میدهد و اسمش را برای بار دوم عوض میکند و برای خودش نام قهرمان داستان، یعنی عثمان را انتخاب میکند. این داستان سرتاسر پر از بازیهای کلامیست که باعث میشود خواندن و تقریرش یک مقداری سخت باشد. باید خدمتتان عرض کنم که این کتاب محبوبترین کتابیست که من تابحال توی عمرم خواندهام. پس با من باشید تا قسمتی از این داستان را برایتان بخوانم. زندگی نو، نوشته اورهان پاموک.
http://www.4shared.com/video/1y8CVSL2/ZENDEGI-YE-NO_wwwmanomanuchblo.html
http://manomanuch.persiangig.com/RADIO/ZENDEGI-YE-NO.%28www.manomanuch.blogfa.com%293.flv