عروسکساز

دانلود داستان. لطفا برای حمایت از جریان ادبیات آزاد، پول کتاب را به حساب نویسنده بریزید.
بگذارید همین اول کار بگویم که داستانهایی که فضای سیال دارند را نمیپسندم. دوست دارم داستان من را با واقعیات روبرو کند و یا به عبارت بهتر واقعیات توی صورتم بخورد. داستانهایی را دوست دارم که از جنس نوشتههای براتیگان باشد و یا یوسا. نمیدانم که چرا وقتی این داستان را میخواندم (سه ساعته تمامش کردم) مدام دو داستان دیگر توی ذهنم بود. اولی "کلیدر" نوشته "محمود دولتآبادی" بود. شاید با خود بگوئید چه بیربط. اما ربط دارد. اگر خواننده حرفهای باشید (که من در مورد خودم فکر میکنم باشم) و داستانی مثل کلیدر به تورتان بخورد، قطعاً میدانید کجای داستان را بخوانید و از روی چه قسمتهایی با یک مرور کوتاه بگذرید. چرا خواننده، آن هم از نوع حرفهایاش در حق نویسنده چنین جنایتی میکند؟ برای اینکه نویسنده مستحق چنین رویکردی است. چه بخواهیم و چه نخواهیم، دوره، دوره مؤجز نوشتن است. بیخود نیست که مینیمالها اینقدر پرطرفدارند و یا اینکه بودند. ولی این بدان معنا نیست که همه باید مینیمال بنویسند. اتفاقا معتقدم که مینیمال نویسی هم به مانند پست مدرنیسم، یکجورهایی دورهاش دارد به اتمام میرسد. به هرحال گاهی اوقات هوس میکردم که از روی بعضی از قسمتهای داستان رد شوم. نوعی پرگویی و یا اگر با بیادبی تمام بخواهم بنویسم، ورّاجی در مونولوگهای راوی وجود داشت ولی این به آن معنا نیست که همه گفتگوها زائد بودند ولی با اینحال نویسنده بر روی این نوع روایت، تکیه زیادی کرده بود. شاید این مشخصه اصلی در زبان نوشتاری نویسنده است و نمیتوان به آن ایراد گرفت. متاسفانه این اولین باری است که من اسم خانم مریم صابری را شنیدهام و این اولین داستانی است که از ایشان میخوانم. داستان دومی که با خواندن این داستان به یادش افتادم، داستان "عقل آبی" نوشته "شهرنوش پارسیپور" بود. گرچه این داستان به طور کلی متفاوت با عقل آبی است، اما قدرت سیال بودن این داستان به حدی بود که من را به حال و هوای عقل آبی میبُرد. نیاز به گفتن نیست که عقل آبی را بسیار دوست میدارم ولی توصیه میکنم که نخوانیدش برای اینکه دچار سردردهای میگرنی میشوید. اگر از موارد بالا بگذریم، روایت زنانگی یک دختر ۱۶ ساله به این شکل برایم جذاب بود. تابحال در هیچ داستان و کتابی (به غیر از "جنس دوم" نوشته "سیمون دوبوآر") با چنین شکلی از عرضه عریان احساسات زنانه مواجه نشده بودم. گویی نویسنده تجربه یک عمر زن بودنش را داغ داغ توی حلق ما میریزد و با مسائل سادهای چون گریه یک دختر، عادات ماهانه، نیاز به لمس شدن از ناحیه یک مرد (چه در قالب برادر باشد و چه دوست پسر)، رابطه دوستانه نامتعادل و نامتوازن بین دو دختر، غمگین بودن، آرایش کردن، غصه هیکل و صورت و پوست و ... را خوردن و غیره و غیره، خواننده را مست و سرخوش میکند ولی همانطور که گفتم اینها مواردی ساده بودند. یعنی چه؟ یعنی در زندگی یک زن چیزی نیست که بتوان بدان سادهانگاری نگفت؟ البته من به عنوان یک مرد چنین عنوانی را به این مسائل اطلاق میکنم و احتمالاً از نظر خانمها این مسائل اهمیت زیادی دارند. چیزی که من میخواهم بدان برسم این است که چرا فقط این مسائل؟ آیا زندگی یک زن فقط در این مسائل خلاصه میشود و یا اینکه فقط زندگی راوی است که بدین شکل میگذرد؟ یکی از ایرادهایی که به نظر من در داستان به شکل بارزی توی ذوق میزد، عدم تطابق زمانی با تکنولوژیهای مورد استفاده در داستان بود. فضا و روایت داستان به شکلی بود که همواره احساس میکردم در اواخر دهه هفتاد و بین سالهای ۷۸ یا ۷۹ اتفاق میافتد ولی ناگاه نویسنده با استفاده از کلماتی جادویی چون آیپاد نانو، کابل اتصال MP3 PLAYER و یا حتی آوردن اسم خوانندهای چون سهیل نفیسی و مانتوی سبز چروک، به زور من را از آن فضا جدا و وارد اواسط دهه هشتاد میکرد. شاید هم من دارم اشتباه میکنم و این فقط احساس من از ماجرا است و گاهاً سعی میکردم ماجرا را به این شکل تفسیر کنم که با توجه به فضای نسبتاً سیال داستان و زبان نسبتاً پخته راوی، شاید راوی دارد خاطرات ۵ یا ۶ سال گذشتهاش را مرور میکند و یا شاید این روح راوی است که عروسک خودش را ساخته و ما ماجراها را از زبان عروسک راوی میشنویم. در مورد ساسان هم همواره این طرز تلقی را داشتم که شاید ساسان نیز به همراه پدر و مادر در تصادف رانندگی کشته شده و این ساسانی که با او مواجه هستیم، عروسکی بیش نیست. من به این مسئله ضعف نمیگویم چرا که قبلا متذکر شدم که داستان را سیال یافتم و در داستان سیال نباید و نمیتوان منتظر روایت یکدست از ماجرا شد. در طول داستان حزن و اندوهی را مشاهده میکنیم که تا پایان آن ادامه دارد و حتی وقتی اتفاق خوبی چون ملاقات با عماد برای راوی پیش میآید، این ماجرا نیز با حزن و اندوه همراه است. شاید یکی از دلایل وجود این غم طولانی در داستان، حضور پر رنگ پدر و مادر است که از ابتدا تا انتها تکرار میشود که پدر و مادر مردهاند و این تکرار از بس زیاد است، خواننده را به شک میاندازد که شاید این پدر و مادر نیستند که مردهاند و در عوض این عماد و ساسان و رعنا و پونه و خاله و راوی داستان هستند که مردهاند و فکر میکنند که زندهاند. عنصر همذاتپنداری با قهرمان یا راوی نیز در این داستان غایب است. شاید نویسنده به عمد این مسئله را در فرم داستان در نیاورده تا کفهی ترازوی راوی سبکتر باشد و قدری بالاتر اما از آنسو کفه ترازوی ساسان یا پونه و یا عماد نیز چندان پائین نیست. فقط قدری رعنا است که مورد محبت خواننده قرار دارد. از تمام این مسائل که بگذریم، همین که داستانی ایرانی، علیرغم ایرانی بازیهایش به قدری جذاب باشد که آن را به دست بگیری و بخوانی و تمامش کنی، حتما داستان خوبی است. تقریبا یک سالی میشد که داستان ایرانی به این خوبی نخوانده بودم.
* بنا به دلایلی این مطلب ویرایش مجدد شده است.